138گفت: لا واللّه! تو بُرقع پوشى و من جرعهنوش، تو پير مناجاتى و من پير رند خرابات. دوش در خمّار بودم و اكنون در خمار دوشينم.
آن جوان را همانجا گذاشته گذشتم، ديگر او را نديدم تا آنكه روزى به وقت افراط گرما، جوان را ديدم در تحت ميزاب خفته و زار و نزار و رنجور و ضعيف، نه در سر قصب معلّم و نه در پا كفش زر نشان، همان سيب داشت و مىبوييد.
خواستم از او بگذرم. گفت: اى فلان مرا مىشناسى؟ گفتم: آرى، از تبديل حالت بگوى.
گفت: داد و فرياد! در اين راه به معشوقى مىآورند و به عاشقى مبتلا مىسازند.
گفتم: اين همان سيب است؟ گفت: آه،آه، از اين سيب پرآسيب، اى فلان! ديدى كه با ما چه كردند و چون ما را لگدكوب قهر انداختند؟ اوّل گفت معشوقى غم مخور، چون به باديۀ امتحان در آوردند، گفتند تو عاشقى.
و چون به عرفات رسيدم گفتند تو طفلى، چون به خانه رسيدم گفتند تو در اين حرم مَحرَم نئى، هرچند در زدم و فرياد برآوردم كه ايّها المطلوب! جواب شنيدم كه: ارجع يا خائب، سوختم، سوختم و شناختم كه در اين ترانه غير او نه.
اى فلان! امروز زار و نزارم و از نازكى بيزارم، نمىدانم