112اين كه از خانه و كاشانه، از شهر و وطن جدا مىشوى و از «زندگى روز مرّه» دل مىكنى و در پى هدفى متعالى، خود را به سختى سفر و رنج راه مىسپارى، اين كه از همسر و فرزند و اقوام، جدا مىشوى و دورى آنان را بر خويش هموار مىسازى، اين كه «نقد دنيا» را مىفروشى تا «اجرآخرت» را به دست آرى، اينها همه، آموزش و تمرين رهايى از تعلّقات و وابستگيهاست.
تا به خدا نپيوندى، از غير خدا نمىگُسلى! گسستن از غير، مقدمۀ پيوستن به خداست. «قطع علايق»، هم با جبران و اداى «حقالناس» است، هم با دل كندن از آلودگيهاى گناه.
اگر زائر كوى يارى، رنج غربت هم برايت راحت جلوه مىكند.
اگر مشتاق حضور در ميقاتى، دل كندن از زمين و وطن هم برايت آسان مىشود.
اگر با پاى اراده آمده باشى و سر سودا با خدا را داشته باشى، جاذبههاى غير او در نظرت كاسته مىشود و راحتتر مىتوانى بار اين «سفر معنوى» را ببندى.
هم جسم را با خويش بياور، هم دل را. اگر جسمت «اينجا» باشد ولى جانت در وطن، هنوز نيامدهاى. مگر رسيدن، تنها با جسم و بدن است؟ اى بسا آمدگان كه