47دور از آبادى، در پايگاهى كه بيتاللّٰهالحرام بنا مىشود درنگ كند و پايان سفر آنها و مقصدشان را در اين نقطه اعلام كرد.
ابراهيم، هاجر و اسماعيل را در اين سرزمين خشك و فاقد آب و گياه فرود آورد، و آنان را تنها گذاشت و خود از راهى كه آمده بود بازگشت.
هاجر از پى او آمد و گفت: كجا مىروى و به اميد يا براى چه كسى ما را در اين وادى وحشتناك و سرزمين خشك وامىگذارى؟ چندبار هاجر براى برانگيختن عاطفه و احساس پدر و فرزندى و همسرى، اين سخن را تكرار كرد؛ ولى ابراهيم با بىتفاوتى راه بازگشت را ادامه مىداد. هاجر گفت: آيا خداوند تو را به اين كار فرمان داده است؟
ابراهيم پاسخ داد: آرى. هاجر گفت: در اين صورت خداوند ما را مورد بىاعتنايى و بىمهرى خود قرار نمىدهد. آنگاه به جايى كه اسماعيل را در آن گذارده بود مراجعت كرد.
اما ابراهيم علىرغم آن كه به دستور خدا به چنين كارى دست يازيد، قلبش پريشان بود و از فراق زن و فرزندش سخت افسرده بود؛ ولى ارادۀ خداوند بر ارادۀ او چيره گشت و خويشتن را تسليم امر الهى احساس مىكرد و راه بازگشت را ادامه مىداد و به درگاه پروردگارش مىناليد و او را با آن سخنى كه خداوند در قرآن كريم بازگو فرموده، مىخواند:
رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِيُقِيمُوا الصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّٰاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ 1
«پروردگارا! تو مىدانى كه من به راستى زن و فرزندم را در درّهاى كه