129احساس مى كنند و در آنها نرمش و انعطاف و خشوع به هم مى رسد، مژده و نويد دهد و نيز به كسانى كه گشاده دل و صابرند و بليّات را رهيده از جزع و شِكْوه و ناله به جان مىخرند و قضاى الهى را با آغوشى باز پذيرا هستند. صبر بدين معنا است كه انسان حالت عادى و نخستين خود را بپايد و از آن نگاهبانى كند و هيچ رويدادى چنان حالت رام و آرام را دگرگون و طاغى نسازد و با اقامۀ نماز توجه خويش را به خداوند استمرار بخشد و روزيهايى را كه خدا بدو ارزانى داشته است از رهگذر انفاق در اختيار ديگران قرار دهد و بدينسان نعمت و منت او را سپاس دارد.
«پس فرمان او را بپذيريد و قربان را به شرك آميخته نسازيد»، «و بشارت ده اى محمد، فروتنان را به بزرگىِ آن سرا، يا ترسكاران را به رحمت بىمنتهى» يا «مژده ده مشتاقان را به سعادت لقاء كه هيچ مژدهاى از اين فرح افزاتر نيست» چون اينان خداى را از رهگذر قربانى هدى و نفس خود شناختند و خشيتشان فزونى گرفته است:
هر كه را نور تجلى شد فزون
خشيت و خوفش بود از حد برون
لذا صبر را پيشه كنند و در شدايد ننالند:
اگر به لطف بخوانى مزيد الطاف است
و گر به قهر برانى درون ما صاف است
درون حج گزاران واقعى با تسليم شدن در برابر اوامر الهى زلال مى گردد و «فله أسلموا» را رمزى بايد دانست به چنين سلامت و صفاى روح و جان كه جز ره دوست نجويند و پوياى ماسوى اللّٰه نباشند.
عاشقان را گر در آتش مى نشاند قهر دوست
تنگ چشمم گر نظر از چشمۀ كوثر كنم
و در مصايب به نزد كسى جز خدا شكوه نيارند
آشنايان ره عشق اگرم خون بخورند
ناكسم گر به شكايت سوى بيگانه روم
و در سر نوشت آفرينى خدا هرگز نمى نالند:
حافظ از جور تو حاشا كه بنالد روزى
كه از آن روز كه در بند توأم دلشادم
و بالاخره اين قربانى به چنان تقرّبى شگرف بارور مىشود و اين جستجو و فداكارى و درنورديدن در چنان بيابان و رسيدن به قربانگاه براى آرميدن دوست در كنار دوست - دوستى چون خليلاللّٰه - ضرورتى است كه از آن گزير و گريزى نيست:
بىطلب نَتَوان وصالت يافت آرى كَىْ دهد
دولتِ حج دست جز راهِ بيابان برده را
حلق و تقصير:
حلق يعنى تراشيدن و ستردن موى سر، و يا تقصير يعنى چيدن مو يا ناخن از مناسك حج به شمار است كه بايد پس از قربانى كردن و رمى جمره عقبه انجام داد. آدم ابوالبشر عليه السلام با سر تراشيدن، مراسم حج را به پايان برده:
از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود:
«أمر جبرئيل أن ينزل بياقوتة من الجنّة فهبط بها، فمسح بها رأس آدم فتناثر الشّعر منه، فحيث بلغ نورها صار حرماً» 1: