169نشسته و خود را به جزيرهاى رسانيدند و در بيابان بىآب و نان جاى گرفتند.اتفاقاً در آن وقت وضع حمل همسرش شد و تشنه گرديد.
ابوعمرو سر به سوى آسمان بلند كرد و از تشنگى زنش ناليد.ناگاه در آن صحرا جوانى با سفرۀ طعامى فرود آمد و پيش ابوعمرو گذاشت و در آن تنگ آبى بود از برف سفيدتر و از يخ سردتر و از عسل شيرينتر.از آن طعام و آب بخوردند،پس از آن جوان پرسيد:اى بندۀ خدا! اين فضل و كرامت از كجا يافتى؟ گفت:صحبت اهل دنيا را ترك كرده و دل به كرم خدا بستم و به رضاى او پيوستم و دايم به ذكر او بودم و ترك آرزوهاى دنيا كردم و اين كرامت سببش ترك دنيا بود.
ابوعمرو گويد:چون به مكّه معظمه رسيدم در طواف نابينايى را ديدم كه به درد دل مىناليد و مىگفت:الهى! خطا كردم و عصيان ورزيدم.مرا ببخش و به كرم خود بيامرز كه پيروى نفس كردم.من از حال او جويا شدم، گفت:پيش از اين كار من دزدى بود و راهزنى مىكردم.روزى در صحرا مردى را ديدم لباس كتانى پوشيده و در دست خاتم عقيق و فيروزه داشت.
قصد او كردم،مرا گفت:به راه خود برو و نزديكم ميا كه كارى نمىسازى.
من اهميتى ندادم و او چندين بار حرفش را تكرار كرد و من وقتى خواستم نزديكش شوم با دستانش به چشم من اشاره كرد و نورى ساطع گرديد و دردم نابينا شدم.الان در اين مكان مقدس آمدهام كه هم توبه نمايم و هم بينايى خود را از خداوند متعال بخواهم. 1
توبۀ زبير عاصى
آوردهاند كه مردى از نزديكان سلطان محمود-كه او را زبير عاصى