168
وَ فِي السَّمٰاءِ رِزْقُكُمْ وَ مٰا تُوعَدُونَ گفت:اى اصمعى! تو را به خدا سوگند مىدهم كه اين كلام خداست كه بر محمد فرستاده است؟ گفتم:به حقّ آن خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله را به سوى مردم فرستاده،اين كلام خداست كه بر آن حضرت نازل فرموده است.
اين سخن را كه از من شنيد از شتر به زير آمد و آن را نحر كرد و پاره پاره نمود و به من گفت:بيا يارى كن تا اين را به فقرا و مستمندان صدقه دهيم.
آن گاه تيغ را بشكست و كمان را در زير خاك پنهان كرد و روى به بيابان نهاد و گفت:«وفي السماء رزقكم وما توعدون».
بارى من ديگر او را نديدم تا آن زمان كه به حجّ مىرفتم.روزى در طواف بودم ناگهان كسى از پشت سر مرا بانگ زد،چون نگاه كردم همان اعرابى را ديدم كه به واسطۀ كثرت طاعت و عبادت ضعيف و نحيف شده و پوست بر استخوانش چسبيده و رنگ چهرهاش به زردى گراييده بود.
پس به من سلام كرد و مرا به مقام ابراهيم برد و گفت:باز هم از كلام خداوند بر من بخوان.من همان سورۀ والذاريات را تلاوت كردم و چون به اين آيه رسيدم وَ فِي السَّمٰاءِ رِزْقُكُمْ... صيحهاى كشيد و گفت:وعدۀ الهى را حق وعين واقع يافتم.او در همان مكان مقدّس توبه كرد و در همان جا به ديار باقى شتافت. 1
توبۀ مرد راهزن
آوردهاند:ابو عمرو واسطى از راه دريا به مكّه مىرفت،ناگاه كشتى شكست و مالش تماماً به دريا ريخته شد.خود با زنش به تخته پارهاى