163به كسانى مىنگريست كه پيش او به بازى نرد و شطرنج سرگرم بودند.
پيش او هرگز سخن از مرگ نمىرفت و از بيمارى و درد و چيزى كه در آن ياد اندوه باشد گفتوگو نمىشد،همه سخن از شادى و شادمانى و افسانههاى خنده آور بود،همه روز انواع عطرهاى تازه به بازار آمده بر او عرضه مىشد و تا 27 سالگى بدينسان گذارند.
يك بار همچنان كه در خيمۀ خويش بود و پاسى از شب سپرى شده بود،ناگاه نغمهاى از گلويى اندوهگين شنيد كه غير از نغمههايى بود كه از مطربان خود مىشنيد؛آن نغمه بردلش نشست و او را از آنچه در آن بود به خود شيفته ساخت.او به نوازندگان و آواز خوانان اشاره كرد كه خاموش شوند،و سر خود را از پنجرهاى مشرف برجاده بيرون آورد تا آن نغمۀ دلنشين خوب را گوش دهد.گاهى آن را مىشنيد و گاه نمىشنيد،به غلامانش دستور داد كه صاحب اين نغمه را جست و جو كنيد.غلامان بيرون رفتند و به جست و جو پرداختند؛ناگاه به جوانى برخوردند كه در يكى از مساجد بر پاى ايستاده و سرگرم مناجات با پروردگار خويش بود.
او را از مسجد بيرون آوردند و بدون اينكه با او سخن بگويند بردند و برابر موسىٰ برپا داشتند.موسىٰ بر او نگريست و پرسيد:اين كيست؟ گفتند:
صاحب آن نغمه كه شنيدى،پرسيد:او را كجا يافتيد؟ گفتند:در مسجد بر پاى بود.نماز مىگزارد و قرآن مىخواند؛موسى گفت:اى جوان! چه مىخواندى؟ گفت:كلام خدا،گفت:همان نغمه را به گوش من برسان.
جوان چنين خواند:
«أعوذُباِللّٰهِ مِنَ الشيّطْانِ الرَّجيم؛إنَّ الأبْرارَ لَفى نَعيمٍ،عَلَى الارائك يَنْظُرُونَ،تَعْرِفُ فى وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعيمِ،يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ،ختامُهُ مسك وفى ذلك فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنا فِسُونَ وَمِزاجُهُ مِنْ