149مىكنند و به تو تقرّب مىجويند.خدايا! در نزد من چيزى بزرگ تر و پر اهميتتر از جانم وجود ندارد؛پس آن را از من قبول كن.ناگهان شيههاى كشيد،من به او نزديك شدم،ديدم قالب تهىكرده است. 1
سوز و گداز
روزى شبلى به راه باديه مىرفت.جوانى را ديد همچون شمع مجلس قد برافراشته و شاخۀ چندى نرگس به دست گرفته و قصبى بر سر بسته و نعلين به پا كرده و خرامان با لباس فاخر و با ناز و تكبّر چون كبكى ايمن از باز،قدم بر مىدارد.شبلى از سر مهر نزد او رفته،گفت:اين جوان زيبنده! چنين گرم از كجا مىآيى و عزم كجا دارى؟
جوان گفت:از بغداد مىآيم،صبحگاه از آن جا بر آمده و اكنون راه دشوارى در پيش دارم (به زيارت حرم الهى مىروم).
شبلى گويد:پنج روز در راه بودم و به سوى خانه خدا حركت مىكردم؛ وقتى به حرم رسيدم،ديدم يكى مست افتاده چهرهاش زرد شده و ضعيف و ناتوان گشته،دل از دست داده و بيمجان باخته.
ديدم همان جوان است كه در بيابان ديده بودم.تا مرا از دور ديد،آهسته و نالان از پيش كعبه آواز داد و گفت:شبلى مرا مىشناسى؟ من همان جوان زيباروى و زيبا پوش هستم كه در فلان جا ديدى.
جوان بسيار براى من اكرام كرد و درى به رويم گشود و در هر ساعت گنجى به من داد.هر دم آن چه جستم بيشتر به عمق كار پىبردم.
كنون چون آمدم با خود به يك بار
بگردانيد بر فرقم چو پرگار