113موسم حجّ نزديك شد.به تصفيه حساب و اصلاح كارهايش پرداخت و مقدمات و لوازم سفر حجّ را تدارك ديد تا اين كه با نخستين قافله حركت كرد.به بدرقهاش رفتيم و شب را با او بوديم.
در آن شب به ما گفت:از من نپرسيديد كه چرا نمردم و خوب شدم؟ اينك به شما خبر مىدهم كه آن شب مرگ من رسيده بود و من در حالت سكرات مرگ بودم،پس در آن حال خود را در محلۀ يهودىها ديدم و از بوى گند وهول منظرۀ آنها سخت ناراحت شدم و دانستم كه تا مُردم جزو آنها خواهم بود.
پس در آن حال به پروردگار خود ناليدم.ندايى شنيدم كه مىگفت:«اين جا محل ترككنندگان حجّ است».گفتم:پس چه شد توسّلات و خدمات من نسبت به حضرت سيد الشهدا عليه السلام.ناگاه آن منظرۀ هول انگيز به منظرۀ فرح بخش مبدّل شد و به من گفتند:«تمام خدمات توپذيرفته است و به شفاعت آن حضرت ده سال بر عمر تو افزوده شد و تأخير در مرگت افتاد تا حجّ واجب را بجا آورى»و مىبينيد كه اينك عازم حج هستم.
پدرم ده سال بعد در همان روزها از دنيا رفت در حالىكه حجّ واجب خود را به جاى آورده بود. 1
ناخوانده به خانۀ خدا نتوان رفت
يكى از توانگران عراق به مكّه معظمه رفته بود.بعد از طواف و فراغ از اعمال حجّ چنانكه رسم تاجران است در بازار منا مال و اسباب خود را گشوده،به خريد و فروش مشغول بود.ناگاه فقيرى كه زحمت گرسنگى كشيده و نان جز در سفرۀ ديگران نديده بود،آن سوداگر را با آن همه