100
عنايت والطاف حضرت مهدى عليه السلام
زمانى علامّۀ بحرالعلوم در مكه معظّمه سكونت داشت و از بستگان و خويشانش به دور بود.او از هر گونه بذل و بخشش به مستمندان و محتاجان و نيز تأمين مايحتاج طلاب فروگذار نمىكرد.
روزى پيشكار آن بزرگ به ايشان خبر مىدهد كه ديگر دينار و درهمى اندوخته باقى نمانده و بايد فكرى كرد.
سيد قدس سره به اين گفته پاسخى نمىدهند.پيشكار مىگويد:عادت ايشان در مكه چنين بود كه هر صبحگاه به طواف كعبه مشرف مىشد و پس از آن مراجعت مىفرمود و در اتاق مخصوص خود اندكى استراحت مىكرد و در همان موقع قليانى برايشان مهيا مىنمودم و ايشان عادتاً آن را مىكشيد و سپس به اتاق ديگر مىرفت تا به تدريس بپردازد.فرداى آن روز چون از طواف برگشت و من چون مثل هميشه قليان را حاضر كردم،ناگهان صداى در آمد،سيّد به شدت مضطرب گرديد و به من گفت:«قليان را از اين جا بردار»و خود با سرعت همانند پيشخدمتان به سوى در شتافت و آن را گشود.مرد جليل القدرى كه به گونۀ اعراب بود داخل گرديد و در اتاق مخصوص سيّد نشست و سيد هم باكمال ادب و كوچكى نزديك ايشان نشست.
آن دو ساعتى باهم خلوت كردند و با يكديگر مكالمه داشتند و چون آن بزرگوار برخاست،سيّد نيز باشتاب در را گشود و دست آن شخص را بوسه زد و سپس او را بر شتر-كه آن جا خوابيده-بود سوار كرد.
مهمان رفت و سيّد بازگشت.امّا رنگ چهرهاش تغيير كرده بود،در همان حال حوالهاى را كه در دست داشت به من داد و فرمود:اين حواله را