73ندامت بريزم، از دست من عاصى چه بر مىآيد؟ فقط اميد به گذشت و بخشش دارم، يا فرزندان رسول خدا!!
به ساعتم نگاه كردم هنوز سه ساعت وقت دارم. چند لحظه انديشيدم كه در اين سه ساعت كه لحظات طلائى زندگيم مىباشد چه كار كنم؟ لحظات چنان سريع مىگذشت كه حوصلهى فكر كردن را از من گرفته بود. سرانجام تصميم گرفتم به پاى ستون توبه بروم و آنقدر استغفار كنم تا پذيرفته شود. به همين نيّت راه افتادم. در طول راه انديشيدم كه اولاً رسيدن به پاى ستون توبه به علت ازدحام شايد مقدور نباشد و در ثانى چگونه از پذيرفته شدن استغفارم باخبر شوم؟ چه كسى مىآيد طنابم را از ستون توبه باز كند. لحظهاى ايستادم. خدايا چه كنم؟ عقربههاى ساعت با بى رحمى در حركتند و دارند فرصت را از من مىگيرند. درمانده و گريان كه چشمم به يك رديف ستون افتاد كه بر هر يك نام يكى از ائمه اطهار نوشته شده بود. پاى يكى كه كاملاً خلوت بود نشستم، زار و زبون. اشك هم به من رحم نمىكند، به من فرصت فكر كردن نمىدهد، دارد كلافهام مىكند.
تمام شدنى هم نيست. دستهايم را به سوى آسمان بلند كردم. اى توبهپذير و باز هم هاىهاى گريه و گريه. با آن كه گريه اساس استغفار است ولى اصلاً دوست نداشتم. من از او دست برداشته بودم او ول كنم نبود. خيلى بخودم فشار آوردم تا رفتار غيرعادى از من سر نزند، سرم را به ستون نكوبم و داد و فريادى راه نيندازم. با التماس و حقارت تمام رو به آسمان كردم و گفتم خدايا! بايد مرا ببخشى و جورى نشانم بده كه مرا بخشيدهاى و به نيت اين توقع يك شبانه روز نماز خواندم و در دلم گفتم خدايا!نشان اين كه مرا بخشيده باشى اين است كه از اين يك شبانه روز نمازم يك ركعتش را صحيح بجا بياوردم. لااقل آن طور كه دركم اجازه مىدهد نه