72من مىبايست پشت همان ميلهها مىايستادم و فرياد مىزدم:
اَلسَّلاٰمُ عَلَيكُمْ ائِمَّةَ الهُدىٰ، السَّلاٰمُ عَلَيكُمْ اهلَ التَّقْوىٰ السَلاٰمُ عَلَيكُمْ ايُّها الحُجَجُ عَلىٰ اهلِ الدُّنيا. السَّلاٰمُ عَلَيكُمْ ايُّهَا الْقُوّٰامُ فِى الْبَرِيَّةِ بِالقِسط...
من بيچاره چه تصور مىكنم؟ اين جا كجا است؟ فقط قبرستان ائمه؟! واى بر من كه اين طور نيست. امام حسن مجتبى عليه السلام ، امامى كه به اتفاق برادر بزرگوارش حسين عليه السلام كه هزار جانم فدايش باد، در آن هنگام كه دو روزه بودم به روستايمان آمدند، بر سر گهوارهام، آن بيمارى مادرزادىام را معالجه كردند و بعد...! آه! كه اين حرف را تا به حال به كسى نگفته بودم.
فقط مادرم، پدرم، قابله و روحانى ده مىدانستند.
حالا چگونه مىتوانم تصور كنم كه اين بزرگواران مثل ما افراد عادى مرده باشند! و من بخواهم بر سر قبرشان بيايم، شق و رق بايستم و دعايى بخوانم و اشكى بريزم؟! من رو سياه مىبايست در همان پشت ميلهها بايستم و با كمال شرمندگى و خجلت اذن دخول بخواهم و تازه اگر اين قدر از خود راضى بودم كه تصور مىكردم به من اجازۀ دخول داده شده؛ با وضو و با زانوهايم پيش بيايم آن هم تا حدى، عقل من كه قد نمىدهد.
حرفهايى كه مىزنم فقط در حد شعور من است، تا همين حد مىدانم كه چهار امام بزرگوار در همان جا هستند، بصير و بينا. نه تنها من و زائرين را مىبينند، بلكه بر عالم نظاره مىكنند، در محفلشان، مادر بزرگوارشان، جد بزرگوارشان، فرشتهها، ملائكه همه هستند، بر پيدا و نهان دو عالم تا آن جا كه خداوند اجازه داده، نظارت دارند. يا امام حسن! يا امام حسين! من همان روسياهى هستم كه شفايم داديد كه شايد به خاطر اشك و آه پدر يا مادرم. غير از اين كه با خجلت و شرمسارى در بارگاهتان اشك