71
مأواى پاكان
گروه برنامهاش تمام شد. گروه خودمان 50 متر آن طرفتر داشتند به سخنان روحانى گوش مىدادند. به گوشهاى رفتم و نشستم. گروه ما داشتند بر مىگشتند. ولى من سرم را پايين انداختم تا گروه متوجه من نشوند و مرا به حال خود بگذارند. يك ربعى ساكت و آرام فقط نظارهگر دهها گروه از ايرانىها و تعدادى خارجى بودم و شرطههايى كه بىخيال و بىاحساس به مردم امر و نهى مىكردند و از نزديك شدن آنان به قبرها جلوگيرى مىكردند.
خدايا! آيا اين شرطهها كار درستى مىكنند؟ فكر كردم و باز فكر كردم. حالا مثل اين كه سيل جمعيت را نمىبينم و هياهو و داد و فغان را نمىشنوم. فقط زمزمۀ دلم را مىشنوم كه سئوال مىكند، ولى پاسخگويى نيست. اشكها آرام آرام جارى شد. فقط اشك، نه فرياد، نه گريه، اشكها گويى بروى گونههايم شيارى ايجاد كرده بود كه از آن شيار مىرفت تا انتها و بعد زمين مىچكيد و در خاك بقيع فرو مىرفت. اين بهترين كارم بود. كارى بهتر از اين از دستم نمىآمد. خاك عالم بر سرم، اگر فكر كنم كه آنها مردهاند و من بر سر تربت آنان آمدهام. اگر آنها را نمىبينم، اين چشم دلم كور است وگرنه اين بقيع باغى است از بهشت كه منزل و مأواى ائمۀ اطهار و خاندان نبى اكرم است. اين جا... نمىدانم چه بگويم. زبانم قاصر است. واى بر من! واى بر من! كه چگونه سرم را پايين انداختهام و داخل حريم اين بزرگان شدهام! فرشتگان و ملائكه هنگام دخول حتماً اجازه مىگيرند. چه كسى به من اجازه داد كه به اين مكان مقدس بيايم؟! چه كسى به من حق داد كه قدم به خانه خاندان نبوت بگذارم؟!