62اشك مىريزم. گُله گُله اشك مىآيد. ولى صدا تمام شده است. باد نسبتاً.
سردى مىوزد، كمى سرم را به چپ مىچرخانم. حاج آقا در پناه تخته سنگ هنوز دارد دعا و زيارت مىخواند. 20 متر جلوتر و به طرف ته تنگه پناهگاهى است كه يك نفر راحت مىتواند در آن جاى گيرد.
يك لحظه فكر كردم كه حتماً جاى خود عبداللّٰه جبير است. خواستم آن جا بروم تا باد اذيتم نكند. ولى فكر كردم هنوز اشك ريختن به پايان نرسيده فقط صدا قطع شده است و سى چهل متر آن طرفتر، درختچهاى است به ارتفاع حدود يك متر و تعدادى ساقه، يك عدد چغوك 1 از اين شاخه به آن شاخه مىپريد. خوش به حالت اى درختچه! به طور حتم در آن روز هم بودهاى. ولى آن روز مثل حالا گنجشكى از اين شاخه به آن شاخه نمىپريده!...و هق هق گريه.
سنگ سبزم
جايى كه نشسته بودم، يك متر آن طرفتر قطعه سنگى بود به اندازۀ يك سيب و سه گوش مثل هرم، سبز كم رنگ با دانههاى خرمايى. خم شدم و برداشتم. سنگ خوبى بود. گفتم برش دارم و يادگارى ببرم تا هر وقت نگاهش كردم اين خاطرات تجديد شود. كمى با سنگ ور رفتم. ولى انگار سنگ مربوط به اين محل نبود. اين سنگ هرمى گوشههايش فرسايش داشت، و كمى مدوّر شده بود، مانند يك قلوه سنگ. با تمام سنگهاى اطراف كه نوك تيز بودند، فرق داشت. كاملاً معلوم است كه اين سنگ تكهاى از سنگهاى اطراف نيست. بلكه سنگى است كه