61مىتواند خوب در نظرش مجسم كند كه در اين جا چه گذشته؟ فخر و سرور عالميان! على عليه السلام !... نمىدانم چه بگويم؟! كدام زبان قادر به شرح ماجراست؟! كدام مدّاح؟! كدام واعظ؟! كدام نوحه خوان مىتواند يك از هزار را بيان كند؟!
باز گريه و گريه و گريه... كاش مىتوانستم واقعاً ذوب شوم و در زمين فرو روم. كاش كه يك تكه سنگ مىشدم و در همين حاشيۀ قربانگاه ميليونها سال مىماندم. اى تكه سنگها! اى تخته سنگها! خوش به حالتان! هر چند شما ناظر دردناكترين واقعۀ تاريخ بودهايد. ولى از كنار شما رسولخدا صلى الله عليه و آله گذشته، عرقمباركش بر روىشما ريخته و حتى و حتى خونمباركش...مگرعلى عليه السلام هشتادضربه شمشيرنخورد؟آه!...چه عشقى؟! چه ايمانى؟! چه كسى مىتواند تصور كند، حتى حالت على عليه السلام را؟! عشق و ايمان او به رسول خدا صلى الله عليه و آله ! به فردى كه صدها بار بيشتر از جان خودش و فرزندش او را دوست داشت. قابل مقايسه به ايمان و اعتقاد ديگران نيست. پس على عليه السلام اگر شهيد نشد و زنده ماند تنها به خاطر شجاعتش نبود.
اگر به جاى 80 ضربه 800 ضربه هم مىخورد، اگر قطعه قطعه هم مىشد، باز پارهها و تكههاى تنش، سلولهايش و روحش از مراد و مقصودش دفاع مىكرد! شرمم مىآيد از اين كه در اين باره مىانديشم. آخر اين شعور ناچيزم كجا مىتواند اين اسرار، رازها و رمزها و يا به زبان ديگر حالتهاى عشق و ايمان را درك كند؟! بهتر است به جاى اين گونه فكرها، فعلاً گريه كنم. چون غير از اين كارى از من ساخته نيست. حتى فكر كردن.
فقط گريه و گريه...! سنگها و بوتهها هم گريه مىكنند! باد هم گريه مىكند! مدينه هم گريه مىكند! آسمان هم گريه مىكند! و من هم گريه مىكنم! و صدايم آرام و انرژىام تخليه شده است. حالا بدون صدا فقط