51پاك و مطهر مقدسترين فرد عالم به حداقل ممكن مىرسد. حالا برنامه امروزم يكى اين است كه در صف اول قرار بگيرم و دومى اين است كه بيشتر از هر روز زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله را بخوانم. لذا از باب بقيع داخل شدم و ضمن راه رفتن به داخل مسجد زيارتنامه رسول خدا صلى الله عليه و آله را مىخواندم. از بس كه شلوغ است بايد ششدانگ حواس هم جمع باشد.
بايد هم راه پيدا كرد و هم مواظب شرطهها بود كه با قساوت هر چه تمامتر افراد را هل مىدهند تا حركت كنند و نايستند. لذا بهتر ديدم كه كتاب را در جيبم بگذارم و به همين يك جمله اكتفا كنم: «السلامُ عليكَ يا رسولَاللّٰه» .
بله به جاى خواندن تمام زيارتنامه كه گاهى هم براى خواندنش، تپق مىزنم، همين يك جمله را مىخوانم. مىخوانم و از خواندنش هم هرگز سير نمىشوم. السلامُ عليكَ يا رسولَاللّٰه. از در مسجد تا جايى كه ديوار مرقد مطهر تمام مىشود، همراه با جمعيت در هم فشرده رفتم و دهها بار جمله را تكرار كردم. راضى نشدم. دو قدم عقب رفتم و مجدداً برگشتم.
ابتداى در ورودى و مجدداً همراه با جمعيت به طرف داخل مسجد رفتم و هى آن جمله را خواندم و با چفيه دور گردنم هم آن قدر گونههايم را پاك كردم كه گونههايم سوزش برداشت. مگر مىشود در 3-4 مترى پيغمبر خدا بود و به اين راحتى گذشت و اشك نريخت؟ نمىدانم سومين يا چهارمين بارم بود كه يكى از خدمه متوجه شد. يك لحظه به من نهيبى زد و چيزهايى گفت كه نفهميدم. من اشك مىريختم و او هارت و پورت مىكرد. حدس زدم كه مىگويد: «چرا هى مىآيى و مىروى؟ اين دفعه آخرت باشد.» احتمالاً او هم متوجه اين كار من شده بود، ولى چون به آن اعتقاد نداشت لذا سرم داد و بيداد كرد.
بد نشد. 4 بار اگر رفت و آمد كرده باشم و هر بار هم صد بار بر