233كاروان، قربانى كنم و براى خودم و همسرم و مادرم فعلاً بماند، تا چه مىشود. نيم ساعت بيشتر به غروب نمانده بود كه خيلى گريه كردم كه خدايا! آيا حجم درست نبود كه از 5 كوپن 3 تايش را گم كنم؟ خدايا! 5 كوپن كه با هم و در يك جا بود، چه طور سه تاى آن گم شد؟
در همين حال بودم كه كسى مرا به اسم صدا كرد و گفت: حاجى...! كوپن زيادى ندارى؟! گفتم: خودم كوپنهايم را گم كردهام و نياز به كوپن دارم.
خنديد و گفت: بيا اين هم كوپنهايت! گفتم: از كجا پيدا كردى؟ گفت:
فعلاً بگير و برو گوسفندانت را ذبح كن. گرفتم و گوسفندهايم را به موقع ذبح كردم. حالا نمىدانم او چه كسى بود كه مرا به اسم صدا كرد؟
حاجى16:
مادرم طىالارض كرده بود
يك سال روحانى كاروان بودم. مادرم را آورده بودم. او از طريق كاروان افغانىها آمده بود. او را از كاروان افغانىها نزد خودم آوردم.
عرفات كه آمديم او در ماشين معذورين بود و از من جدا شد. بعد مادرم برايم نقل كرد: در منا كه پياده شديم؛ من كاروان را گم كردم. خيلى ترسيدم. به هر جا نگاه كردم كسى را نديدم. تابستان 1371 بود و هوا هم بسيار گرم و هر كس گُم مىشد، از بين مىرفت. مادرم گفت: كه به حضرت زهرا عليها السلام متوسل شدم و همان طور كه به دوروبرم نگاه مىكردم، كسى به من گفت: آن طرف برو. كمى كه آن طرفتر رفتم، داخل چادرى شدم كه نمىشناختم مربوط به كدام كاروان است! دراز كشيدم تا رفع خستگى كنم، تا چه پيش مىآيد. حدود يك ساعت ماندم كه ديدم عدهاى آمدند.
وقتى دقّت كردم، افراد كاروان خودمان بودند و من يك ساعت زودتر از آنها رسيده بودم.