184بود، ولى از غوغاى درونش بىخبر بودم و او هم از غوغاى درونم، نشستهام، فقط مواظب هستم كه پا از مرز بيرون نگذارم. نمىدانم چرا؟ ديگران هم نمىدانند، پيشينيان هم فسانهاى گفتهاند و در خواب شدهاند.
وقتى كه اين جا سرزمين رازهاست و گهوارهى اسرار الهى، من كه هيچ، آن بزرگها هم از اين اسرار خانه، ره نبردند برون. بلكه فقط فسانهاى گفتند و در خواب شدند. پس بهتر است همچنان سكوت كنم و دست به دامن ائمه اطهار عليهم السلام شوم.
به چادر برگشتم، كتابى برداشتم و سر جايم آمدم و خواندم: «منزه است خدايى كه در آسمانهاست عرشش. منزه است خدايى كه در زمين است حكمش. منزه است خدايى كه در قبرهاست حكم و قضاى او. منزه است خدايى كه در درياست راه او. منزه است خدايى كه...»
گويى كه اين صفات هم براى خدا كوچك است؛ ولى چه مىشود كرد؟ فكر ماها همين قدر است. ظرفيت همين اندازه است. اين دعاها را معصومين عليهم السلام گفتهاند و جمله آخر كه خود خداوند هم درباره خودش گفته، آن هم به زبان ما گفته: «منزه است خدا و ستايش براى خداست و نيست معبودى جز خدا و خدا بزرگتر است.»
بله، خدا بزرگتر است. خدا بزرگتر از هر چيزى است كه به انديشه مىرسد. خدا بزرگتر از انديشه است، خدا بزرگتر از همهى انديشههاست، خدا بزرگتر از كلمه است و صفات «تر» و «ترين» و «اكبر و اعظم» هم برايش كوچك.
محشر صغرى
ساعت 7 بعد از ظهر، يكباره غوغايى راه افتاد. اذان مغرب گفته شد.