183خود مسلط شوم.
سرانجام تمام مناسك عمره تمتع را با حداقل احساس و حداكثر حواس جمعى بجا آوردم؛ چون جاى تعارف و احساس نبود. وقتى آخرين عمل كه «تقصير» بود، انجام گرفت، شكر خدا را بجاى آوردم و بلافاصله به نماز ظهر ايستادم. زن و مرد چنان در هم فشرده نماز بجاى آوردند كه همۀ زائرين نسبت به همديگر احساس خواهر و برادرى مىكردند. هر چند كه من به خاطر آن همه فشردگى زن و مرد نامحرم نمازم را اعاده كردم، ولى غبطه خوردم به حال آنان كه حتى مسئلهى محرم و نامحرم به فكرشان نرسيد و چنان در عبادت و نماز غرق بودند كه جايى براى شيطان و وسوسههايش باقى نگذاشتند.
گاهوارهى اسرار
يكساعتاز ظهر نهم ذيحجّه گذشته است، درگوشهاى نشستهام، مات و مبهوت، گيج و منگ، سِحْر شدهام، پوچ و تو خالى! 40 متر آن طرفتر مرز صحراى عرفات است. فقط كافى است يك متر از مرز آن طرفتر بروم و تمام اعمالم باطل شود و هر چه رشتهام پنبه گردد! چرا؟ نمىدانم! دستور اين است. اين جا كجاست؟ صحراى عرفات است. فقط همين!
راجع به اين صحرا خيلى چيزها گفتهاند. ناگفتههاى اين صحرا بيشتر از گفتههاست. قلم به دستان، واعظان، شاعران و... چيزهايى گفتهاند و خواهند گفت. ولى ناگفتهها بسيار است و بسيار باقى خواهد ماند. چه كارىاز منساختهاست؟ فقط سكوت و تسليم. روى يك بلوكهى سيمانى در نزديكى مرز صحرا نشستهام، بلوكهى سيمانى هم ظاهراً در سكوت