182آرزو مىكنند كه: «كاش خاك بودم و در مرتبهى خاكى مىماندم». خدايا! با تمام اينها اميدوارم به رحمت تو، يا رحم كنندهترين رحمكنندگان!
بدرود اى شهر عشق
بدرود اى شهر پيامبر، اى ميزبان مهربان، اى مدينه، اى يثرب افسانهاى، اى شهر عشق.
بدرود اى كوچههاى مدينه، اى نخلستانها، اى محلههاى قديمى، اى بقيع، اى آشيانهى فرشتگان.
بدرود اى آسمان مدينه، اى كوههاى اطراف، اى مسجد شجره، اى ابْيٰار على.
بدرود، بدرود!
كاش همهى زائران؛ شاعر و غزلسرا بودند و كاش عمرى طولانى هم مىداشتند تا غزلسرايى كنند و در بحر راز و رمزهاى اين شهر غوطه مىخوردند. كدام شاعر مىتواند لحظهاى از عمر على عليه السلام را در درون چاه توصيف كند وخود غرق نشود؟ انديشه از انديشيدن و قلم از نوشتن عاجز است.
چه كسى مىتواند از عارف عارفان، زاهد زاهدان، باب شهر علم، ساقى كوثر، عاشق فانى در معشوق كه در قعر چاه كلنگ مىزند براى بىنوايان و نيازمندان؛ چيزى بگويد؟ قلم شرمنده از نوشتن است و زبان عاجز از بيان.
چون عروسكى مدينه را ترك كردم و چون مترسكى در مسجد شجره محرم شدم و حرفها و جملاتى بيان كردم كه فقط موقع گفتن لبيك، باز هم دچار ترس و هيجان شدم؛ نه به شدت بار اول و توانستم بر