159گريههايم را از ديگران بپوشانم.
اتوبوسها خيابانها را يكى بعد از ديگرى طى كردند، به كنار شهر رسيدند. كم كم شهر را پشت سر گذاشتيم. صداى همسرم را مىشنيدم:
عجب خيابانهاى خوبى! آن درختها را نگاه كن چقدر خوش رنگ هستند!؟ اين جا هم كه كنار شهر زاغه نشين دارند! و من بدون اين كه نگاهش كنم سر تكان مىدادم و با چفيهاى كه به گردنم آويخته بودم، هر چند دقيقه، به بهانه عرق پيشانى اشك گونههايم را پاك مىكردم. من از مدينه و مكه سير نشده بودم، مىبايست حداقل 6 ماه در اين شهر مىماندم، آن هم نه در هتل، بلكه اطراف شهر، در بيابانها و نخلستانها.
در كوچكى گوسفند و شترچرانى كردهام، با آن كه از اذان صبح تا اذان مغرب در بيابان بودم و غذايم يك تكه نان و كمى ماست خشك بود و هر وقت هم تشنه مىشدم از همان آبى كه شتران و گوسفندان مىخوردند، مىخوردم، معهذا علىرغم خستگى زياد، آرامشى عميق هم در خود احساس مىكردم. روزانه حدود 12 ساعت در بيابان و تنها، فكر انسان تا كجاها كه نمىرود؟ حالا هم دوست دارم لااقل شش ماهى در اطراف مكه و مدينه چوپانى كنم. يقين دارم كه طبيعت اين جا، رازهائى دارد! همين حد هم برايم كافى است. من كه چيزى حالىام نمىشود، به همين هم بسنده مىكنم. مانند كسى كه كشف كند زير پايش گنجهاى قارون و حضرت سليمان و جواهرات فراعنه مصر است، حتماً به هيجان مىآيد، هر چند كه دسترسى به آنها نداشته باشد.
مىدانم كه در اين طبيعت، اسرار، جادوى الهى و رازهائى فراتر از درك و فهممان هست، و همين حد هم براى داشتن چنين آرزوهائى كافى است.