134جا به چه مىانديشيده و چه مىديده به كنار. حتى نمىتوانم تصور كنم كه او چگونه در دل شب به اين جا مىآمده و يا از اين جا مىرفته؟
آخر من بيچاره چقدر بايد نادان باشم؟! و بيشتر انسانهاى روى زمين هم همين طور، گروه گروه زائر مىآيند، غار را ورانداز مىكنند، و عكس مىگيرند و مىروند. من چه كردهام؟ مثل همانها. حشرهاى نزديك پايم راه مىرفت. خدايا آيا فهم و درك من از تو، بيشتر از درك اين حشره است؟ نسبت درك من به خدا اگر صفر نباشد، حداكثر «بىنهايت كم» است. نسبت درك آن عالم، آن دانشمند، آن دانا هم به خدا به نسبت بىنهايت كم است. پس درك همهمان نسبت به عظمت خدا بىنهايت كم است، منتهى هر كس نسبت به شناخت و معرفتش.
يعنى پس واى بر آنان كه تصور مىكنند خدا را خوب مىشناسند و عُجب و تبختر دارند.
بارها مىانديشيدم و شايد ديگران هم مىانديشيدند كه محمد صلى الله عليه و آله چگونه خانه و همسر مهربان و باوفايش را ترك مىكرد و شبانگاهان و سحرگاهان به اين غار مىآمده و روزها و هفتهها به تفكر و تأمل مىپرداخته! ولى اينك مىانديشم او كه اين همه راز و اسرار و... را مىديد، او كه در اين جا بنا به ارادۀ خداوند همه چيز مىديد و آن چه را كه خدا مىديد به او هم قسمتى را نشان مىداد، چگونه مىتوانست مثل يك انسان عادى به خانهاش برگردد و مانند يك شوهر استثنايى، مهربان و باوفا در كنار همسرش بنشيند و از غذائى كه او برايش ساخته ميل كند و لحظاتى را با هم گرم صحبت شوند! و مانند پدرى مهربان و غمخوار دست كودكان را بگيرد و دستى به سر يتيمان بكشد! واقعاً اين هم عجيب است كه او با ديدن اين همه چيزهائى برتر از فكر و فهم و خيال باز هم مىتوانست مانند