133سياه چالها از عشق خدا ديوانهوار و با سرعت سرسامآور در فضا در حركتاند و روزانه صدها سياره و ستاره مانند زمين و ماه و خورشيد را در خود مىبلعند! او كه خيلى از ناديدنىها و باورنكردنىها را مىديد، چطور خود تاب تحمل داشت؟! ولى او كه انسانى معمولى نبود. او عقل كل بود.
خداوند سينهاش را گشاد كرده و بار سنگين از دوشش برداشته بود.
سبحان ربى العظيم و بحمده. محمد صلى الله عليه و آله از اين دريچه، هم آسمانها را مىديد و هم زمين را، هم عرش را هم فرش را، هم فرشتهها را و هم انسانهاى روى زمين و ساكنان اين شهر مكه را، كه چه مىكنند و در چه انديشهاند؟ و او پرواز انديشهها را هم مىديد. كاش سنگى از سنگهاى غار بودم. كاش كه به قيمت بقيۀ عمرم فقط مىتوانستم دو ثانيه از حالت رسول خدا را در اين غار درك كنم! آه از آن لحظه! چه با شكوه بود! آن لحظه كه جبرئيل از همين دريچه به پيامبر خدا نازل شد و شانهاش را فشرد و گفت: «بخوان، بخوان به نام پروردگارت كه!...»
نمىدانم چه كنم! چه بگويم! چطور اين مكان را زيارت كنم كه ارضاء شوم. يك زن و مرد ايرانى آمدند و من بايد غار را ترك كنم تا آنها هم داخل شوند، خانم و آقا هر كدام دو ركعت نماز خواندند، دستى به ديوارۀ غار كشيدند و رفتند. و بعد از آن 3-4 نفر شبيه كرهاىها آمدند، آنها فقط نگاهى كردند و يكى دو تا عكس گرفتند.
3-4 متر آن طرفتر رفتم، روى سنگى نشستم، مات و مبهوت اطرافم را نگريستم. نه، موضوع پيچيدهتر از آن است كه عقل و دركم توانش را داشته باشد. جايى كه نشستهام، اگر چيزى از دستم بيفتد شايد توان دسترسى به آن را نداشته باشم زيرا شيب كوه بسيار تند است و پايين رفتن حداقل براى من غير ممكن. حالا تفكر درباره اين كه رسول خدا در اين