131هم نه از پاى آسفالت و در مسيرى ساخته شده و پله درست شده! آن هم نه در روز روشن و با دوستان! كه در دل شب، آن هم نه يك يا چند ساعت كه شبها و روزها، از ميان آن سنگلاخ و از فاصلهاى كه تا پاى كوه لااقل 7-8 كيلومتر راه بوده!!
ديدن غار ارضايم نمىكند. گويى سنگها را روى هم گذاشتهاند تا پناهگاهى ايجاد شود و طورى سنگها روى هم قرار گرفته كه دريچهاى چند هم داشته باشد. وسط غار و سنگها را نگاه كردم. «حتماً پيامبر خدا در اين گوشه نعلين خود را مىگذاشته است، در اين گوشه هم دستمالى را كه تكه نانى در آن پيچيده بوده مىگذاشته! از اين روزنه نفس گرمش به آسمانها صعود مىكرده! از اين روزنه چشمان مباركش، ماه، ستارهها، كهكشانها، آفرينش و خدا را مىديده! چه مىگويم حالا وقت فكر كردن نيست، ببوسم اين سنگ را! آن سنگ را! چطور ببوسم! چند بار ببوسم! هيچ كدام ارضايم نمىكند. مىخواهم با دندان سنگ را مثل قند بشكنم و كِرِتْ كِرِتْ بجوم و بخورم! تا شايد كمى ارضاء شوم. رو به خانۀ خدا دو زانو نشستم. پيشانى را بر زمين گذاشتم خداوند را سجده كردم ولى زبان نمىدانست چه بگويد؟ بلند شدم. هنوز خلوت بود دو ركعت نماز به جا آوردم، غار واقعاً يك محراب است. اگر تمام كرۀ زمين فقط يك محراب داشته باشد، همين غار خواهد بود.
غار حرا، يك رصد خانه است، رصد خانهاى كه رسول خدا از آن جا كل خلقت را رصد مىكرد! ناپيداها را مىديد. محمد صلى الله عليه و آله از اين دريچه ابديت را، لايتناهىها را مىديد! آن وقت كه واقع شد آن واقعه! نور، انرژى، يا چيزى كه نمىدانم چه بنامم، به ماده تبديل شد. محمد صلى الله عليه و آله مىديد كه چگونه آن انفجار روى داد! و بى نهايت ابر كهكشان به وجود