129كه بىامان از چشمم سرازير مىشد. نگاهش كردم. كودك با چهرهاى سياه سوخته التماس مىكرد كه چيزى به او بدهم! اصلاً گمان گدا، آن هم در آن جا را نمىكردم. خواستم پايم را از چنگش در بياورم، ولى او محكم دستانش را قلاب كرده بود. يكى دو بار پايم را تكان دادم، نشد كه نشد.
پلاستيك دستم را كه دوربين عكاسى و چند پرتقال و سيب در آن قرار داشت، زمين گذاشتم، تا با هر دو دست، دستهاى كودك را از پايم باز كنم، تا زمين گذاشتم دختر بچهاى كمى بزرگتر، آن را برداشت و قصد فرار داشت كه خودم را سريع به طرفش پرت كردم و پلاستيك را از او گرفتم، همين حركت سبب شد كه كودك اول كمى ضربه ديد و ناراحت شد، پرتقال و سيبها را به كودك دادم ولى او دستبردار نبود، با زحمت پايم را از چنگش خلاص كردم، حالم كاملاً گرفته شد، صد مترى جلوتر نرفته بودم كه يك خانوادۀ گدا، يك زن و شوهر، دو تا بچه، مثل همان خانوادۀ اول، گداى بعدى واقعاً فوق تخصص داشت، دو پايش را بالا آورده بود و به گردنش آويزان كرده بود! و به اين شكل، قدم به قدم گدا! فرصت فكر كردن را هم نداشتم. جواب دادن به اين همه گدا فرصتى براى فكر كردن و تأمل و انديشه باقى نمىگذارد. در موقع برگشتن تعداد گداها را شمردم 31 اكيپ يك نفره و چند نفره بودند كه جمعاً 38 نفر مىشدند! ماشااللّٰه به غيرت حكومت سعودى! چيزى كه بسيار تأسفانگيز بود، مسير غار بود كه مملو از پلاستيك، قوطى نوشابه، پوست ميوه، پوست آجيل، دستمال كاغذى مچاله شده و... بود كه زائرين در طول سالها ريختهاند.
از پايين كوه يعنى جايى كه آسفالت تمام مىشود تا خود غار، نيم ساعت راه است كه البته همين نيم ساعت را، هم شايد خيلىها مخصوصاً افراد سالمند و فربه نتوانند به راحتى طى كنند، اگر هم طى كنند، از آن