128نشان داد و گفت: «آن جا غار ثور است. آنجا غار حرا!» والسلام، اى داد بيداد! آدم بعد از يك عمر تا چند قدمى غار بيايد و فقط به ديدن آن از دور اكتفا كند؟! لذا امروز صبح بعد از صبحانه از همسرم اجازه خواستم تا به غار حرا بروم. از هتل تا حرم را دويدم، يكى دو ليوان آب زمزم خوردم، از در باب الفتح خارج شدم و به ايستگاه اتوبوس رفتم و با دو نفر ايرانى جمعاً 10 ريال داديم و با يك سوارى تا پاى جبلالنور رفتيم. در پاى كوه نگاهى به بالا انداختم تعداد 10-15 نفر در مسير غار حرا در حركت بودند و اين راهنماى خوبى بود لزومى نداشت كه مسير غار را از كسى بپرسيم.
10-20 متر بيشتر نرفته بودم كه احساس كردم شقيقههايم درد مىكند و سرم گيج مىخورد. نفهميدم چرا؟ 5-6 دقيقه بعد بد جورى دچار تلاطم شدم. وقتى يادم افتاد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بارها و بارها، همين مسير را كه البته نه به اين راحتى و به اين مشخصى آن هم نه هميشه در روز كه چه بسا در شب، آن هم نه با گروه و تعداد زيادى افراد كه تنهاى تنها، و نه مثل من، صبحانه مفصل خورده، كه با شكم گرسنه، و نه مثل من، با سوارى، كه با پاى پياده به اين كوه مىآمده و آن بالا مىرفته! مىرفته كه چه؟! چنان اشك گلوله گلوله از چشمم مىريخت كه توان راه رفتن را از من گرفته بود. چون به شدت از تركيدن بغضم جلوگيرى كرده بودم، تمام بدنم مىلرزيد، جايش نبود كه با گريه خودم را راحت كنم، 10-15 نفرى كه در مسير در حركت بودند، معمولاً دليلى براى گريهام نمىديدند، لذا به شدت بغضم را فرو مىخوردم. در 70-80 مترى مسير در حالى كه سر تا پا غرق در هيجان و تلاطم بودم، يكدفعه كودكى 5-6 ساله با دو دست پاى راستم را در بغل گرفت و از بالا رفتنم باز داشت، از پشت حلقههاى اشك