114
قصهى نهنه گلوارى
نهنه گلوارى يكى از افراد شاخص كاروان ما بود. تنها بود و هم صحبتى نداشت. من و همسرم از همان ابتداى سفر با او دوست شديم تا شايد خدمتى به او بكنيم و فيضى ببريم. يك روز كه همديگر را نمىديديم، سخت دل تنگ مىشد و به محض اين كه ما را مىديد از خوشحالى بال در مىآورد. مىگفت: «اهل كلاته دنيا نزديك صالحآباد تربتجام است. يك پسرش در جنگ تحميلى شهيد شده است.» مىگفت روى قبر پسرش يك درخت پسته به طور خودرو، روييده كه سال اول يك پسته و سال دوم دو پسته و امسال سه پسته داده. رنگ پسته سرخ است. درخت پسته در قسمت سر شهيد روييده. چند نوع درختچه ديگر هم در كنار قبر پسرش روييده كه اهالى آن را نمىشناسند كه چه نوع درختچهاى است. چند نوع بوته هم در كنار قبر سبز شده كه روى قبر سايه مىاندازد. بوتهها هم سرخ رنگ است و كسى هم آن را نمىشناسد. نهنه گلوارى اين حرفها را با هيجان همراه با غمى دردناك بيان مىكرد. بغض گلويش را مىفشرد. گهگاه چادرش را جلوى صورتش مىگرفت و مىگريست. ولى زود گريهاش را فرو مىخورد و صحبتش را ادامه مىداد.
او خود را تنها مىديد و زياد مايل نبود اسرار زندگيش را برملا كند، منتها گاهى چنان غم به او فشار مىآورد كه توان سكوت را از دست مىداد او براى درخت پستهاى كه روى قبر پسرش روييده و تعداد پستهها و علف سرخ رنگ فلسفه خاصى داشت، منتها ما چون لهجهاش را نمىفهميديم نتوانستيم منظورش را متوجه شويم.
نهنه گلوارى مىگفت: پسر ديگرش كشاورز است زن پسر شهيدش را گرفته، زنش يك دختر از پسر شهيدش و دو پسر هم از ايشان دارد. سعى