33قطار به كربلا آمدم. در آن زمان در كربلا زائر بسيار كم بود. من نيز به همراه فردى بهنام شيخ مبارك، كنار فرات آمده، غسل كرديم. سپس لباس پوشيده خود را معطر ساختيم و كنار قبر مولى حسين بن على عليه السلام آمديم.
خيلى خلوت بود و زيارت بسيار دلچسبى كرديم كه تاكنون چنين زيارتى نصيب من نشده بود. سپس بيرون آمده عازم نجف شديم.
حدود هشت ماه در نجف ماندم. يك شب خواب ديدم، مثل اينكه مىخواستم بهمنزل سيد بحرالعلوم بروم. هنگام خروج از مدرسه، ديدم اميرمؤمنان على عليه السلام در غرفهاى حصيرى كه حصيرى نيز كف آن پهن بود نشستهاند. حضرت دم در نشسته بودند و فرمودند: من آمدهام تا شيخ رجب زائر فرزندم حسين را ببينم. شيخ رجب طلبهاى بود تبّتى و در آن مدرسه حجره داشت. البته وى الان فوت شده است. سپس حضرت از من پرسيدند: شما به مدينه مىروى؟ گفتم ممكن است. فرمودند: اگر به مدينه رفتى سريعاً برگرد. پرسيدم: چرا؟ فرمود: يصيح الويل.
من از خواب بيدار شدم، وضو گرفتم و به زيارت اميرمؤمنان على عليه السلام رفتم و تا طلوع آفتاب در حرم ماندم. پس از مراجعت سه نفر از نجفىها منتظر من بودند و به من خبر دادند كه پدر شما فوت كرده است. من متأثر شدم. مجلس ختمى هم در حسينيه اصفهانىها گذاشتيم. پس از نماز مغرب و عشا، مرحوم آيةاللّٰه العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى خبر پيدا كرده بودند، ايشان هم دستور دادند مجلس ختمى براى پدر من گذاشته شود و من به دليل مشكلاتى كه داشتم، بعد از حدود چهار ماه به سمت مدينه حركت كردم. هنگام حركت مرحوم آقاى سيد ابوالحسن اصفهانى به من فرمودند: وقتى مدينه رفتى با عجله برگرد. بههرحال به مدينه آمدم.