55بر پيكر خواب رفته و تخدير شدۀ مردم بود كه شعور و درك آنان را برمىانگيخت و احساس درد را در آنان زنده مىساخت. اقطار اسلامى دهان به دهان خبر اين پيشامد بزرگ را پخش كردند؛ در هر گوشه، موج شيون مردم از زمينۀ شورشى خبر ميداد و در هر سال، بلند شدن غوغائى، دستگاه حكومت را به انقلابى تهديد مىكرد. و خداى سبحان مىگويد: «ستمگران بزودى خواهند دانست كه به چه سرانجامى دچار مىشوند».
سبط ابن جوزى به سند خود از ابن سعد و او از واقدى روايت كرده: حسن بن على در هنگام احتضار گفت مرا در كنار پدرم - يعنى رسول اكرم - دفن كنيد. امويان و مروان حكم و سعيد بن العاص - كه والى مدينه بود - بپا خواستند و نگذاشتند! ابن سعد مىگويد: يكى از مخالفان عايشه بود كه گفت: «هيچكس نبايد با رسول خدا دفن شود».
انبوهى از مردم گرد حسين بن على مجتمع شده گفتند: ما را با آل مروان واگذار، بخدا قسم آنان در دست ما بسى حقير و ناچيزند. فرمود:
«برادرم وصيت كرده كه نبايد بخاطر او قطرهئى خون ريخته شود و اگر اين سفارش نمىبود مىديديد كه شمشيرهاى خدا با آنان چه مىكند.
آنها عهد ميان ما و خود را شكستند و شرائط ما را زير پا نهادند» با اين سخن به شرائط صلح اشاره مىكرد.
حسن بن على را از آنجا به قبرستان بقيع بردند و در كنار قبر جدهاش فاطمه بنت اسد بخاك سپردند. در كتاب «الاصابة» از واقدى و او از ثعلبه نقل مىكند كه گفت: روزى كه حسن بن على وفات يافت