107صداى عباس را شناخت و گفت: «ابوالفضل» (كنيه عباس است) چه مىگوئى؟، عباس گفت: به خدا سوگند اين شعلهها و آتشها مربوط به سربازان محمد است. او با سپاه بس نيرومندى به سوى قريش آمده، و هرگز قريش تاب مقاومت آن را ندارند.
سخنان عباس، لرزۀ شديدى بر اندام ابىسفيان افكند، و در حالى كه بدنش مىلرزيد و دندانهايش بهم مىخورد، رو به عباس كرد و گفت: پدر و مادرم فداى تو چاره چيست؟
گفت چاره اينست كه همراه من به ملاقات پيامبر بيائى و از او امان بخواهى، وگرنه جان همه قريش در خطر است.
سپس او را بر ترك استر سوار كرد و به جانب اردوى اسلام روانه گرديد. و آن دو نفر (بديل بن ورقاء و حكيم بن حزام) كه همراه ابوسفيان براى تفتيش حال آمده بودند؛ بسوى مكه باز گشتند.
ابوسفيان در حضور پيامبر
وقتى چشم پيامبر به ابوسفيان افتاد گفت: آيا وقت آن نشده است كه بدانى جز خداى يگانه خدائى نيست؟! ابوسفيان در پاسخ وى گفت:
پدر و مادرم فداى تو باد چقدر بردبار و كريم و با بستگان خود مهربانى؟ من اكنون فهميدم كه اگر خدائى جز او بود تا كنون به سود ما كارى انجام مىداد. پيامبر پس از اقرار وى به يگانگى خدا افزود، كه آيا وقت آن نشده كه بدانى من پيامبر خدا هستم؟! ابوسفيان جملۀ قبلى را تكرار كرده گفت: چقدر تو بردبار و كريمى و با خويشاوندان مهربانى! من در رسالت شما فعلا در فكر و انديشه هستم. «عباس»، از ترديد و