106مكه روشنائى بخشيده بود - رعب و وحشتى در دل آنها افكند، و توجه آنها را بسوى نقاط مرتفع جلب نمود.
در اين لحظه، سران قريش مانند «ابوسفيان بن حرب» و «حكيم ابن حزام»، كه براى تحقيق از مكه بيرون آمده به جستجو پرداختند.
«عباس بن عبدالمطلب»، كه از «جحفه» ملازم ركاب پيامبر بود، با خود فكر كرد كه اگر اردوى اسلام با مقاومت قريش روبرو شوند؛ گروه زيادى از قريش كشته خواهد شد. پس چه بهتر، نقشى را ايفاء كند كه به نفع طرفين تمام گردد و قريش را وادار به تسليم نمايد.
او بر استر سفيد پيامبر سوار شد، و شبانه راه مكه را در پيش گرفت، تا محاصرۀ مكه را بوسيله سپاه اسلام به سمع سران قريش برساند و آنها را از فزونى سپاه اسلام؛ و روح سلحشورى آنان، آگاه سازد، و به آنها بفهماند كه چارهاى جز تسليم نيست.
او از دور مذاكرۀ «ابوسفيان» و «بديل ورقاء» را شنيد كه به يكديگر چنين مىگفتند:
ابوسفيان: من تا كنون آتشى به اين فزونى و سپاهى به اين فراوانى نديدهام.
بديل بن ورقاء: آنان قبيلۀ «خزاعه» هستند كه براى نبرد آماده شدهاند.
ابوسفيان: خزاعه كمتر از آنند كه چنين آتشى روشن كنند، و چنين اردوئى تشكيل دهند.
در اين بين عباس سخنان آنان را قطع كرد و ابوسفيان را صدا زد و گفت: «ابو حنظله»! (ابوحنظله كنيه ابوسفيان بود). ابوسفيان فورا