80
بسكوكب رخشان، كهحضورش برسيدم
با ياد «بلال» تو، اذان تو شنيدم
از راز نهانت نشدم ليك خبردار
تا حشر بُوَد احمد ازين داغ عزادار
مشكات دلافروز بشر در همه ادوار
گشتم همهجا را، و نجستم اثر از او اى شهر مدينه، چه شد آن گلبن مينو؟
آن درگه و آن قتلگه محسن او كو؟
آنجا كه شكستند ورا سينه و پهلو
گويى شنوم نالۀ او از در و ديوار
* * *
(چايچيان «حسان»)