281
ناگهان زد هاتف غيبم نداى اشتياق
كز چه بنشستى چنين مغموم در كنج وثاق
خيز از جا كآمد از ره خسرو شيرينكلام
سرو باغ دين گل گلزار پيغمبر حسين
شد رُخ ماهش ضيابخش دل خيرالانام
چون ز رنج عصمت آن دُردانه آمد در وجود
گوييا بهر نبى دارد ز سوى حق پيام
اى حسين اى شهريار ملك دين و سرورى
دست ماه و دامن لطف تو اى والامقام
اى كه مركب تاختى هر سوى در ميدان عشق
ريخت ساقى از ازل آرى مى عشقت به جام