193طيار است؟
همگى پاسخ دادند: آرى.
امام عليه السلام افزود: آيا مىدانيد عمامهاى كه بر سر دارم، عمامۀ پيامبر صلى الله عليه و آله و شمشيرى كه به دست گرفتهام شمشير اوست؟
پاسخ دادند: آرى.
امام عليه السلام بار ديگر پرسيد: آيا مىدانيد كه على، نخستين مسلمان است؟ و او عالمترين، با حلمترين و ولىّ همۀ مؤمنان است؟
گفتند: آرى، مىدانيم.
فرمود: چرا خون مرا مباح مىدانيد، در صورتى كه در قيامت در كنار حوض كوثر جمع شويد ولواء الحمد در دست پدر من است؟!
گفتند: هرچه گفتى، صحيح است ولى تا تو را به قتل نرسانيم رهايت نمىسازيم.
پيراهن كهنه (قديمى)
از وديعههاى رسالت، كه از ابراهيم عليه السلام به خاندان اسماعيل، عبدالمطّلب، ابوطالب، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سرانجام به فاطمه عليها السلام رسيد، پيراهنى بود كه ميان بستهاى قرار داشت. فاطمه در آستانۀ ارتحال، آن را به زينب سپرد و فرمود:
دخترم ! هرگاه برادرت اين پيراهن را از تو طلب كرد، بدان كه ساعتى پس از آن كشته خواهد شد.
سالها گذشت، (پنجاه سال، از آن وصيت سپرى شد) روز عاشورا فرا رسيد، امام چندين نوبت به ميدان رفت تا ناگهان زينب را صدا كرد و فرمود: «إِيتيني بِثَوبٍ عَتِيق» ؛ «خواهرم ! پيراهنى قديمى (و به ظاهر كم قيمت، كه كسى را بدان رغبتى نباشد) برايم بياور.» با شنيدن اين سخن، قلب زينب دگرگون شد.
راوى گويد: امام عليه السلام آن را در زير لباس رزم پوشيد؛ درحالى كه از چند جاى بدنش خون جارى بود. آنگاه به زينب فرمود: خواهرم ! اين خون كه به زمين ريخته شد، فوران خواهد كرد و زنده خواهد ماند. هرگز احساس خسارت نمىكنم؛ زيرا طبق وظيفهام عمل