81آه! چه تكليف عجيبى و چه دستور غريبى! انسان از شنيدن آن بر خود مىلرزد و از تصوّر آن، تاب و توان از دست مىدهد.
چگونه ممكن است كه پدرى مهربان، در كمال عقل و هوش و درايت، با قلبى موّاج از مهر و محبّت و عطوفت، يگانه فرزند عزيز و پيوند دلش را بر زمين بخواباند و با دست خود، تيغ برنده، بر گلوى او بگذارد و رگهاى او را ببرد؟
آرى، اين كار، كارى است كه نه طبع آن را مىپسندد و نه عقل براى آن توجيه و تفسيرى مىآورد، بلكه طبع آدمى، شديداً از اين عمل متنفّر است و عقل، آن را تقبيح و تحذير مىكند.
امّا اينجا وادى ديگرى است كه در آن، نه مركب نفس را ياراى تاخت و تاز است و نه قاضى عقل را قدرت اظهار نظر مىماند. آن وادى، وادى عشق به خالق است و ميدان حبّ حضرت معبود كه تنها محبوب اصيل است و محبّت باقى محبوبات، طفيل محبت او و مشروط به اذن و رضاى اوست.
آنجا بود كه به محض اشاره از جانب حضرت او، بىدرنگ و بى تسامح و تعلّل، دامن همّت به كمر زد و آمادۀ امتثال فرمان شد. مطلب را با فرزند عزيزش در ميان گذاشت تا هم ملاك كار پدر روشن گردد و هم گوهر اخلاص پسر، از كمون فطرت پاك و قلب تابناكش، بارز شود و با صفايى تمام بگويد:
يٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِينَ. 1
«پدرم، هر چه دستور دارى اجرا كن. به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت.»
بهبه از اين اخلاص، تا ابد، درود و رحمت حق بر اين تسليم كه:
فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ». 2
«تسليم شدند و به پيشانى او را خوابانيد.»
پسر، گردن كشيد و رو بر خاك زمين نهاد. پدر، آستين بالا زد و كارد بر حلق پسر