365عطّار، بايزيد بسطامى را سلطان العارفين ناميده و گفته است: او در راه حج بارى بر شتر نهاده بود و در حال حركت بود. شخصى به او رسيد و گفت: «اى جوانمرد بردارندۀ بار شتر نيست نگه كن كه هيچ بار بر پشت شتر نيست» مرد نگاه كرد و ديد كه بار يك وجب بالاتر از پشت شتر است! 1
بايزيد يك بار عزم حج كرد، چند منزلى رفت و برگشت. وقتى علّت را پرسيدند، گفت در راه زنگى با شمشير در مقابل من قرار گرفت و گفت اگر برنگردى تو را با اين شمشير خواهم كشت و به من گفت: «تركت الله ببسطام و قصدت البيت الحرام » خداى را به بسطام گذاشتى و روى به كعبه آوردى. 2
و همو بار ديگر قصد حج كرده شخصى پيشش آمد و پرسيد: چه دارى؟ پاسخ داد:
دويست درم، آن شخص به بايزيد گفت: به من ده و هفت بار گِرد من طواف كن كه حجّ تو اين است. بايزيد گفت: چنين كردم و بازگشتم. 3
حجّ واقعى آن است كه به صاحب خانه توجّه شود نه به خانه و ظواهر آن، چنانكه بايزيد گفت: اوّل بار كه به حج رفتم خانهاى ديدم. دوباره كه به خانه رفتم خداوند خانه را ديدم، سيوم بار نه خانه ديدم نه خداوند خانه؛ يعنى چنان در حق گم شده بودم كه هيچ نمىدانستم. 4
در كرامات بايزيد بسطامى سخن بسيار است؛ از جمله عطّار گفته است: وقتى بايزيد را به خاك سپردند همسر احمد خضرويه به زيارت مرقد بايزيد آمد و دربارۀ كرامات و درجات او گفت: شبى در طواف خانۀ كعبه بودم، ساعتى بنشستم و در خواب شدم، چنان ديدم كه مرا به آسمان بردند و تا زير عرش بديدم. آنجا بيابانى ديدم كه درازا و پهناى آن پيدا نبود و همۀ بيابان گل و رياحين بود، بر هر برگ گلى نوشته بود: ابويزيد ولى اللّٰه. 5