240يكشنبه را هم تا دو ساعت به غروب مانده حركت شد. روز دوشنبه بيست و يكم تا يك ساعت و نيم به غروب مانده حركت، به قدر صد نفر از حاج جبل هم از زن و مرد به ما ملحق شدند.
از راه مدينۀ مطهره رفتن موقوف و از راه وادى عقيق مىرويم به مكه معظمه، اين حسرت ماند بر دل من.
امير عبدالله
امير عبدالله عصر سهشنبه بيست و دويم وارد اردوى حاج شد، روز چهارشنبه حاج را ديدن كرد، چند نفر را كه يكى من بودم با چهارصد شتر سوار كه هر شترى دو نفر سوار بودند. روز پنجشنبه بيست و چهارم من غافل بودم، شترى دويد با بار به من خورد، من به رو افتادم، بسيار بلاى بزرگى از من رفع شد، حمد خداوند عالم را.
از اهل خراسان پنجاه و پنج نفر حاج هماره ما بود از زن و مرد و دوازده جفت كجاوه بود و باقى سرنشين از ساير بلاد ايران بيشتر بودند خراسانىها با ما عبدالله روز شنبه بيست و ششم چهار ساعت به غروب مانده منزل كرد. به تحريك و دستورالعمل حسن رفوگر نوشه كه من به جهت شما شتر سوارى كه آوردم هشتهزار دريابيگى آوردند، جلاير و آقا كاظم هم آمدند، خدا به فرياد برسد كه چه نكردند و من هم چهها كه نگفتم، صحبت كشيد تا هشت ساعت از شب، بعد متفرق شديم، من كه خوابيدم محصِّل عبدالله آمد و مرا بيدار كرد آورد به چادر دريابيگى، زور آورد كه بايد هزار غازى بدهى، تا طلوع صبح من را چهار نفر ميان گرفتند از آدمهاى عبدالله، به فضل خدا تمامى را آنچه سزاوار بود گفتم مىدهم پول را به شرطى كه صبح حاج را روانه بكنيد بروند من را هم ببَرَد جبل، در آنجا آنچه او بگويد من قبول خواهم كرد. و وقت نماز صبح به چادر خودش رفتم پيش عبدالله، با او به طريق خودش شايسته گفتم و شنيدم و به قِسْم قهر در آمدم، گفتم:
خدا محمد شاه را حفظ كند تو چه مىگويى! هزار هزار مثل من نوكر دارد، من مردم