239رأس فرستاد.
تا جبل دو نفر از حاج مردند يكى از اهل كاشان و يكى از اهل گيلان. سه روز در جبل مانديم، روز اول عبدالله ديدن حاج آمد، روز دويم چندنفر از حاج ديدن او كردند، من هم بودم با همايون ميرزا و ميرزا مسعود و دريابيگى؛ در جبل درخت انار و پتابى 1 و ليمو و شفتالو و انگور و انجير بسيار بود و درخت گز هم در باغات ايشان بود به قدر چنار سفيدار ولايت ما؛ خرماى خوبى زاد در جبل بود و بسيار اين چند روز هوا سرد بود، ما سه روز در جبل مانديم؛ نزاع پسر حاجى رجبعلى و ميرزا علىنقى با عبدالله در خصوص گرفتن اخوه از حملهدارها واقع شد، روز سيم بود كه جمعه باشد. فرداى شنبه نوزدهم بايست حركت بكنيم كه شب شنبه باشد.
خبر رسيد كه عبدالله متغير شده، امر حاج معوق شده از حضرات دلگير مىباشد، به جهت اينكه حضرات گفته بودند تو بدعت كردى، اين عمل عمر است. امير عبدالله تغيُّر كرد و حسن رفوگر هم آتش كرد، كارها فاسد شد. در آن شب شنبه ميرزا صادق دريابيگى آنچه آدم فرستاد نيامد تا صبح شنبه شده غافله حركت نكرده، حاج معطل شدند از صبح تا قريب ظهر مكرر به نوشته تعارف آدمها رفتند تا امير عبدالله را آوردند ميان حاج در چادر دريابيگى؛ ميرزا مسعود و ميرزا محيط و من كه محمدولى بودم با ملايى از بغداد كه مرد ريش سفيد و عاقل بود با ميرزا جلاير. بعد از چاى و قهوه بناى صحبت گذاشتيم، ماها به فارسى و آنها به عربى. شخص مترجمى از اهل بغداد به جانبين مىفهمانيد. امير عبدالله اصرار كرد كه كار ندارم آقا كاظم چنين گفت، با هزار زحمت و مرارت آخر به اينجا رسيد كه ما چند نفر از جانب كُلِّ حاج نوشته داديم كه آنچه عبدالله بگويد قبول نماييم؛ او هم نوشته داد كه مىآيم تا منازل مخوف، خودم و شما را مىگذارنم (و) بر مىگردم، عبدالرحمن را با شما مىكنم تا مكه معظمه؛ و به اين نوشته قطع شد، نوشتهها مهر شد داديم و گرفتيم. اول ظهر مرخص كرد كه حركت كنيم؛ علمش را آورد و پيش افتاد و حاج حركت كردند. آن روز را به قدر چهار ساعت حركت كرديم.
روز