392دارد. اينجا مىخواهم همۀ آن چيزهايى را كه در طول سالهاى عمرم از زبان پدر و مادر و منبرىها دربارۀ على عليه السلام ، فاطمه عليها السلام ، زينب عليها السلام ، غربت اهلبيت عليهم السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده بودم ببينم.
سالهاى انتظار بهسر آمده و مدينهاى شدهام! اكنون هنگام عقدهگشايى و تجديد خاطرات است؛ آنهايى كه سالها در واقعيت و رؤيا با آنها زندگى كردهام. زمزمهكنان از كوچههاى مدينه با خاطراتى كه در كتابها خواندهام، از كوچههاى منتهى به بقيع و حرم عبور مىكنم. در مقابل هر گذرگاهى منتهى به بقيع در كنار من دهها نيروى امنيتى شهر مدينه با لباسهاى عجيب و غريب به صف شدهاند، اما گويى آنها را نمىبينم. وارد بينالحرمين مىشوم.
بهتدريج در خيل عاشقان ذوب مىشوم و روى زمين مىنشينم و سر بر ديوار بقيع مىگذارم؛ زمزمههايم تندتر مىشود و تپش ضربان قلبم، تندتر. باورم نمىشود؛ من كجا و مدينه و كنار بقيع و حرم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كجا؟! سيل عاشقان و بچه سيدى كه بىتاب كنارم نشسته و من عاصى در كنار همۀ اينها؛ عجب حال و هوايى دارد مدينه؟ چه بايد بخواهم؟ و چگونه؟ نمىدانم، خودم را در جمع رها مىكنم.
صداى بلندگو در حرم مىپيچد كه با صدايى حزنانگيز مىگويد:
زائران به شهر پيامبر خوش آمديد
به شهر بتول مطهر خوش آمديد
اين است آن مدينه كه بود آرزويتان
اين است آن مدينه كه خاكش سرشت ماست
اين است آن مدينه كه از بام و از درش
خيزد صداى زمزمههاى پيمبرش
اينجا طنين زمزمههاى محمد است...
اينجا مزار چهار امام غريب ماست
يك سو بقيع و سوى ديگر خانه پيمبر است... .