230شيراز بگذارند و همراه خود نبرند؛ اما پدر و مادرم مصرانه عقيده داشتند كه چون خداوند متعال مرا دعوت كرده است، خود حافظ و نگهدار من خواهد بود و اين توفيق الهى را نبايد از دست بدهم. صبح روزى كه ساعت 4 براى ثبتنام اوليه به كاروان مراجعه كرديم، هرگز فراموش نمىكنم؛ سراپا شور و شوق بودم. تنها موردى را كه از آن واهمه داشتم، تزريق واكسن و آزمايش خون بود. اما انگيزۀ زيارت خانۀ خدا و مرقد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنان در من قوى بود كه با توصيۀ آقاى دكتر بر ترس خود غلبه كردم. از آغاز سال تحصيلى در درس خود كوشا بودم و امتحانات ميانترم خود را با بالاترين نمره نسبت به ساير دانشآموزان به پايان رساندم. به گونهاى كه دبيرانم همگى با مشرف شدن من به خانۀ خدا با اشتياق كامل رضايت دادند.
در جلسات مناسك حج شركت نمودم و هرگز خاطرۀ روزى را كه براى خريد لباس احرام همراه مادرم رفته بودم فراموش نمىكنم. سرانجام روز موعود فرا رسيد. روز چهارشنبه، 15 آذر، با شور و شوق به مدرسه رفتم و امتحان آزمون پيشرفت تحصيلى را دادم. با دوستان و دبيران خداحافظى كردم؛ همگى التماس دعا داشتند، سپس در آزمون «فاينال» كانون زبان شركت كرده، با مسؤول مربوطه در مورد امتياز ثبتنام ترم بعدى خود براى دانشآموزان برتر صحبت كردم. سپس به منزل بازگشتم. مادرم اصرار داشت چند ساعتى بخوابم، اما از شوق خوابم نمىبرد. حمام كرده، غسل زيارت بهجاى آوردم... براى ساعت پرواز ثانيهشمارى مىكردم.
هنگام رسيدن به مدينه اصلاً احساس خستگى نمىكردم و مشتاق رفتن به حرم پيامبر بودم. قبلاً فقط چند سفر به مشهد مشرف شده بودم، ديدن گنبد سبز پيامبر - كه هميشه آرزوى ديدن آن را از نزديك داشتم - صحن حرم و داخل حرم برايم بسيار دلنشين و باشكوه بود. از پنجرۀ اتاق براى اولين بار بيرون را نگاه كردم و بسيار شاد شدم.
ديدن مسلمانان مختلف، زن و مرد، پير و جوان، سفيد و سياه كه همگى با شنيدن صداى اذان براى اقامۀ نماز به مسجد مىرفتند، برايم بسيار جالب و زيبا بود و از اينكه خداوند چنين توفيقى را به من عطا كرده، بسيار سپاسگزارم. با شوق بهطرف حرم پيامبر دويدم و با