59ديدى؟ پاسخ داد: او هيچ كوتاهى نكرد و جديت به خرج داد، ما نيز چنين كرديم تا اينكه هرچه تقدير خدا بود پيش آمد. سپس محمدعلىپاشا به او گفت: من نزد سلطان برايت شفاعت مىكنم. او گفت: هرچه مقدر است خواهد شد.
آنگاه خلعتى به او پوشانده و او را به منزل اسماعيلپاشا در بولاق برگرداند. همراه على عبداللهبن سعود صندوقى بود كه روكش داشت، پاشا از او پرسيد: اين چيست؟ جواب داد: اين را پدرم از حرم و مرقد رسول خدا برداشته و با من همراه ساخت تا به نزد سلطان بياورم. پس پاشا دستور داد تا آن را باز كنند، وقتى آن را باز كردند ديدند كه در آن، كتابهايى از گنجينۀ پادشاهان بود كه زيباتر از آن را تاكنون نديده بودند و همراه آن 300 دانه مرواريد درشت و يكدانه ياقوت بزرگ و يك پيراهن زربفت بود پس پاشا به او گفت: اما چيزهايى را كه شما از حجرۀ نبوى(ص) به يغما برده