305* بلاذرى مىنويسد: بنىاسد در دوران خلافت ابوبكر بر بنىحنيفه يورش بردند و خوله را اسير كردند و به مدينه آوردند و على او را خريد.
وقتى خبر به خويشان او رسيد، به مدينه آمدند و على آنها را شناخت و از مظلوميت آنها آگاه شد و خوله را آزاد كرد و آنگاه با وى تزويج نمود. 1
بايد گفت اين پرسش جديدى نيست. آن را از امام باقر عليه السلام نيز پرسيدهاند، كه چگونه جد بزرگوارتان امامت شيخين را قبول نداشت، امّا با اسيرى از اسيران آنان به نام خوله ازدواج كرد؟! امام باقر عليه السلام فرمود: من پاسخ شما را نمىگويم اين موضوع را از جابر بن عبداللّٰه انصارى بپرسيد كه خود او در واقعه حاضر بوده است. آنان سراغ جابر رفتند. او گفت: من فكر مىكردم كه مىميرم و كسى اين حقيقت را از من نمىپرسد. بشنويد و فرا گيريد: اسيران را حاضر كردند و خولۀ حنفيه وارد شد. به مردم نگريست، آنگاه به سوى قبر پيامبر رفت و ناليد و آه كشيد و با صداى بلند گريست و گفت: سلام من بر تو اى پيامبر خدا و بر اهل بيت تو. اين امت تو ما را مانند اهل «نوبه» و «ديلم» اسير كردند. ما گناهى جز اين نداشتيم كه دوستان اهل بيت تو بوديم. وقتى بر سر ما ريختند، گفتيم چرا ما را اسير مىكنيد؟ ماكه شهادتين مىگوييم؟ گفتند: زكات ندادهايد. گفتيم: مردان ما زكات ندادهاند، زنان چه تقصرى دارند؟ در اينجا ساكت شدند گويى سنگ در دهان دارند. 2
حال چگونه مىتوان به وسيلۀ اين ماجراى تاريخى، با داشتن اقوال مختلف، بر يك مطلب اعتقادى استدلال كرد؟