114و الا نهمت او بر اكتساب باقيات صالحات و اقتناء درجات عاليات مقصور بود و از أسباب دنيوى بقدر ضرورت اكتفا نموده فواضل آن را صرف فضائل و مثوبات اخروى مىفرمود و لهذا سلاطين مشعشع كه حلقۀ ارادت او را در گوش و غاشيه متابعتش در دوش داشتند هرچند منصب جليل القدر صدارت خود را بر او عرض نمودند قبول نفرمود و بعد از آنكه سلطان سيد عليّ بن سلطان محسن مبالغۀ بسيار در آن باب نمودند آن حضرت قاضى عبد اللّه پسر خواجه حسين مذكور را كه تلميذ و فرزند معنوى او بود صدر ايشان ساخت و خاطر شريف را از وسوسۀ تكاليف ايشان پرداخت و چون سن شريف او بحدود تسعين رسيد و قواى ظاهرى و باطنى ضعيف گرديد گرد فتور بر حديقۀ حدقۀ او نشست و زنگار كلال در مرآت نظر اثر كرد و گوش تيزهوش كه از سروش ملك و خروش مسبحان فلك در جوش،و صوفىوار با وجد و سماع همآغوش بود و دبيب نمل را بر كثيب رمل استماع مىنمود مانند أهل فقر حلقۀ «فِي آذٰانِنٰا وَقْرٌ» در قصبۀ غضروف كشيد حضرت پادشاه غفرانپناه شاه إسماعيل صفوى انار اللّه برهانه بتسخير ممالك خوزستان متوجه شدند و چون بعد از كشتن سيد على والى خوزستان و تسخير شهر حويزه و قتل عام طايفۀ مشعشع بىتوقف بشوشتر نزول اجلال فرمودند سيد نور اللّه با وجود ضعف و پيرى بيمار بود و باستقبال آن پادشاه دينپناه اقدام نتوانست نمود بنابراين بعضى مفسدان آن ديار بقاضى محمّد كاشى كه صدر آن پادشاه كامكار بود گفتند كه سيد نور اللّه بيمارى را بهانه ساخته و بواسطۀ رابطۀ كه او را با سلاطين مشعشع بوده از استقبال حضرت پادشاه و زمينبوسى درگاه تقاعد نموده آن قاضى جابر كه به شرارت ذات و شراست طبع و خشونت خلق مشهور و طينتش به قساوت قلب و استعمال مكر و اراقت دم نسبت بجميع اهل عالم مجبول و مفطور بود گواهى آن مفسدان را بسمع قبول شنيد و پى فتواى اشارۀ عليه قاهره در مقام مؤاخذه و مصادرۀ آن سلالۀ ذريۀ طاهره گرديد اتفاقا پادشاه دينپناه در ايامى كه بشوشتر نزول اجلال داشتند حكم فرموده بودند كه مردم آنجا درهاى خانۀ