142گفت : آرى و آخرين بارى كه ايشان را ديدم ، كنار خانۀ خدا بود ، در حالى كه مىگفت : «خدايا! آنچه را به من وعده دادهاى ، محقّق ساز» .
محمّد بن عثمان گفت : و ايشان - كه درود خدا بر او باد - را ديدم كه در مستجار به پردههاى كعبه ، در آويخته و مىگويد : «خدايا! انتقام مرا از دشمنانت بگير» . 1
321 . كمال الدين - به نقل از ابو محمّد ، حسن بن وَجناء - : پس از عمرۀ چهارمين حج - از پنجاه و چهار حجّى كه به جا آوردم - زير ناودان ، در حال سجده و مشغول تضرّع (ناليدن)در دعا بودم كه كسى مرا تكان داد و به من گفت : «اى حسن بن وجناء ! برخيز» .
ايستادم و زنى لاغر و زردچهره ديدم كه به نظرم چهل ساله و بيشتر مىآمد . او جلوتر راه مىرفت و من چيزى از او نمىپرسيدم ، تا اين كه به خانۀ خديجه عليها السلام در آمد . در آن جا اتاقى بود كه درش وسط ديوار قرار داشت ، با پلههايى چوبى كه از آن بالا مىرفتند .
آن زن ، بالا رفت . صدايى به گوشم آمد كه : «حسن! بيا بالا» .
بالا رفتم و دمِ در ايستادم . صاحب الزمان عليه السلام به من فرمود : «اى حسن! خيال كردى از چشم من پنهانى؟ به خدا سوگند ، هيچ وقتى از حجّ تو نبوده است ، مگر اين كه من همراه تو بودهام» و شروع كرد به شمردن آن اوقات براى من . پس با صورت به زمين افتادم . سپس احساس كردم دستى بر من قرار گرفت . برخاستم . به من فرمود : «اى حسن! در مدينه ، ملازم خانۀ جعفر بن محمّد عليهما السلام باش و فكر آب و غذا و لباس مباش» .
سپس نوشتهاى به من داد كه در آن «دعاى فرج» و صلوات بر ايشان بود و فرمود :
«با اين دعا مرا بخوان و اين گونه بر من صلوات بفرست و جز به دوستان خاصّ من ، به