112كسى پاسخش را نداد. رفت تا به مروه رسيد و گفت: آيا در اين وادى ، همدمى هست؟
پاسخى نشنيد. دوباره به صفا باز گشت و همان را گفت و اين كار را هفت بار انجام داد. از اين رو ، خداوند آن را سنّت قرار داد.
جبرئيل ، نزد هاجر آمد و پرسيد: كيستى؟
گفت: كنيز ابراهيم.
گفت: به اميد چه كسى شما را اين جا وا گذاشته است؟
گفت: اگر چنين مىگويى، [ من نيز] به او هنگامى كه خواست برود، گفتم: اى ابراهيم! ما را به كه سپردى؟ و او گفت: به خداى عزوجل .
جبرئيل گفت: شما را به كسى سپرده است كه شما را بس است.
مردم از عبور از مكّه پرهيز داشتند ؛ چون آب نبود. كودك با پاى خود به زمين زد و زمزم جوشيد. هاجر از مروه به سوى كودك باز گشت ، در حالى كه آبْ جوشيده بود.
شروع كرد به جمع كردن خاك در اطراف آب، تا جارى نشود و اگر آن را واگذاشته بود، آبِ جارى مىشد.
چون پرندگان آب را ديدند، بر گِرد آن جمع شدند. كاروانى از يمن به قصد سفر گذشت. چون كاروانيان، پرندگان را ديدند، گفتند: پرندگان جز پيرامون آب، جمع نمىشوند. پس نزد آنان آمدند و به آنان آب و غذا دادند و خداوند عزوجل به اين وسيله روزىِ ايشان را جارى ساخت . مردم از مكّه عبور مىكردند و از طعام به آنان مىخوراندند و از آب، سيرابشان مىكردند. 1
243 . امام على عليه السلام : در حالى كه عبد المطّلب در حِجر ، خواب بود، در خواب به او گفته شد: بَرّه را حفر كن .
گفت: «بَرّه چيست؟» كه از نزد او رفت.
فردا وى باز در همان جا خوابيده بود كه در خواب ، كسى نزد او آمد و گفت:
مضنونه را حفر كن.
گفت: «مَضنونه چيست؟» كه باز هم رفت.
روز بعد هم [ به همان جا] بر گشت و در خوابگاهش خوابيد. باز كسى نزد او آمد و گفت : طَيْبه را حفر كن.