267
آمنت بالله ولم يؤمنوا
يعقوب مىگويد:
ديدم مهدى عباسى زير هريك از اين اشعار، مىنويسد: «از جانب خدا و من، در امانى و هر وقت مىخواهى، آشكار شو». من به صورتش نگاه كردم، ديدم كه اشك، بر گونهاش جارى شده است. گفتم: «اى اميرمؤمنان! به نظر شما گوينده اشعار كيست؟»! خليفه عباسى نگاه تندى به من كرد و گفت: «آيا در برابر من، خود را به نادانى مىزنى؟ جز عيسى بن زيد كيست كه اين اشعار را بگويد.
گفتنى است ابوالفرج اصفهانى، دو شعر ديگر را در آخر اين ابيات مىآورد كه البته، آنها را رد مىكند.
ديدار دوستان
«خصيب وابشى» كه از ياران زيد و از نزديكان فرزندش عيسى است، مىگويد:
عيسى بن زيد(ع) سركردگى ميمنه لشكر محمد بن عبدالله (نفس زكيه) را در جنگ، برعهده داشت و بعد از شهادت محمد، به كمك ابراهيم (برادرش) شتافت و همين مقام را در نبرد ابراهيم با دشمن داشت و بعد از شهادت ابراهيم، در باخمرى، به كوفه رفت و در خانه على بن صالح، بهطور ناشناس مىزيست. ما گاهى با ترس و وحشت، به ديدن او مىرفتيم و گاهى در بيابان با او روبهرو مىشديم كه بهوسيله شترى كه از آن مرد كوفى بود، آب مىكشيد؛ چون ما را مىديد، نزد ما مىنشست و با ما به گفتوگو مىپرداخت. او مىگفت: «به خدا دوست دارم كه از جانب اينان (بنىالعباس) امنيت داشتيد تا با صراحت بيشترى، با شما سخن مىگفتم و از گفتوگو و ديدار شما، بهره بيشترى مىبردم. به خدا! من