484در انتهاى روايت آمده است:
حكيمه مىگويد: «پس از آنكه ابومحمد(ع) درگذشت و مردم، چنانكه مىبينى، پراكنده شدند، به خدا سوگند! من هر صبح و شام، او را مىبينم و مرا از آنچه مىپرسيد، آگاه مىكند و من نيز شما را باخبر مىكنم و به خدا سوگند كه گاهى مىخواهم از او پرسش كنم و او نپرسيده پاسخ مىدهد و گاهى مسئلهاى بر من وارد مىشود و همان ساعت، پرسش نكرده، از ناحيه او، جواب صادر مىشود. شب گذشته، من را از آمدن تو، باخبر ساخت و فرمود كه تو را از حق، خبردار سازم».
راوى (محمد بن عبدالله) مىگويد: «به خدا سوگند! حكيمه از مطالبى به من خبر داد كه جز خداى تعالى، كسى بر آن آگاه نيست و دانستم كه آن، صدق و عقل و از جانب خداى تعالى است؛ زيرا خداى تعالى او را به امورى آگاه كرده است كه هيچيك از خلايق را بر آن، آگاه نكرده است». 1
حكيمه خاتون، افزونبر آنكه خود، سفير امام بود، همانگونه كه گفتيم، مردم را به سفير بزرگوار ديگرى نيز راهنمايى مىكرد. «احمد بن ابراهيم» مىگويد:
در مدينه، بر حكيمه دختر امام جواد(ع) و خواهر امام هادى(ع)، در سال262ه .ق وارد شدم و از پشت پرده، با وى سخن گفتم و از دينش پرسيدم. امام را نام برد و گفت: «فلان بن الحسن و نام وى را بر زبان، جارى ساخت». گفتم: «فداى شما شوم! آيا او را مشاهده كردهاى يا خبر او را شنيدهاى؟» گفت: «خبر او را از ابومحمد شنيدهام 2 و آن را براى مادرش، نوشته بود» گفتم: «آن مولود كجاست؟» گفت: «مستور است». گفتم: «پس شيعه به چه كسى مراجعه كند؟» گفت: «به جدّه او، مادر ابومحمد». گفتم: «آيا به كسى اقتدا كنم كه به زنى وصيت كرده است؟» گفت: «به حسين بن على بن ابىطالب اقتدا كرده است؛ زيرا حسين(ع) در ظاهر، به خواهرش زينب،