483و او را در آغوش كشيدم و بدو «اسم الله» مىخواندم».
ابومحمد بانگ برآورد و فرمود: «سوره انا انزلنا بر او بخوان!» و من بدان آغاز كردم و گفتم: «حالت چون است؟» گفت: «امرى كه مولايم خبر داد، در من نمايان شده است و من همچنانكه فرموده بود، بر او مىخواندم و جنين در شكم من، پاسخ داد و همانند من، قرائت كرد و بر من سلام نمود». حكيمه مىگويد: «من از آن چه شنيدم، هراسان شدم». ابومحمد، بانگ برآورد: «از امر خداى تعالى، در شگفت مباش. خداى تعالى ما را در خردى، به سخن درآورد و در بزرگى، حجت خود در زمين قرار دهد و هنوز سخن او، تمام نشده بود كه نرجس از ديدگانم نهان شد و او را نديدم. گويا پردهاى بين من و او افتاد. فريادكنان به نزد ابومحمد(ع) دويدم. فرمود: «اى عمه! برگرد. او را در مكان خود، خواهى يافت».
حكيمه مىگويد: «بازگشتم و طولى نكشيد كه پردهاى كه بين ما بود، برداشته شد و ديدم نورى نرجس را فراگرفته است كه توان ديدن آن را ندارم و آن كودك(ع) را ديدم كه روى به سجده نهاده است و دو زانو بر زمين، نهاده و دو انگشت سبابه خود را بلند كرده است و مىگويد: اشهد ان لا اله الّا الله [وحده لا شريك له] و ان جّدي محمداً رسول الله و ان ابي اميرالمؤمنين، سپس امامان را يكايك برشمرد تا به خودش رسيد. سپس فرمود: پروردگارا! آنچه به من وعده فرمودى، بجاى آر و كار مرا به انجام رسان و گامم را استوار ساز و زمين را به واسطه من، پر از عدل و داد گردان».
ابومحمد(ع) بانگ برآورد: «اى عمه! او را بياور و به من برسان». او را برگرفتم و به جانب پدر بردم. چون او ميان دو دست من بود و مقابل او قرار گرفتم، بر پدر خود سلام كرد و امام حسن(ع)، او را از من گرفت و زبان خود در دهان او گذاشت و او، از آن نوشيد (مكيد)».
سپس فرمود: «او را نزد مادرش ببر تا بدو شير دهد. آنگاه نزد من بازگردان». 1