96سلمان گفت: ... آنگاه نزد رسول خدا(ص) در بقيع رفتم كه پس از پايان تشييع جنازه مردى از انصار، در آنجا نشسته بود. سلام كردم. سپس پشت سر ايشان قرار گرفتم تا مهر نبوت را بر شانه ايشان ببينم. رسول خدا(ص) دريافت كه من به دنبال چه هستم. پس ردا از روى شانهاش برگرفت. نگاهم كه به آن مهر افتاد آن را شناختم. پس بىدرنگ خود را به رويش افكندم و آن را بوسيدم. 1
معجزه در بقيع
انس بن مالك مىگويد:
همراه رسول خدا(ص) پياده مىرفتيم تا به بقيع رسيديم. درخت خشك و بىبرگى آنجا بود. پيامبر خدا(ص) زير آن نشست. در آن حال، درخت برگ داد و به ثمر نشست و بر پيامبر(ص) سايه انداخت. حضرت تبسمى كرد و فرمود: «اى انس! برو و به على بگو نزد من آيد».
به سرعت به خانه فاطمه(عليها السلام) رفتم. على(ع) مشغول خوردن غذا بود. به او گفتم: «دعوت پيامبر(ص) را اجابت كن». گفت: «چه چيزى است»؟ گفتم: «خدا و رسولش داناترند». آنگاه على(ع) با عجله به راه افتاد. وقتى به نزد رسول خدا(ص) رسيد، آن حضرت او را در آغوش كشيد و كنار خودش جاى داد.
آن دو با يكديگر صحبت مىكردند و لبخند مىزدند و ديدم كه چهره على(ع) مىدرخشد. ناگهان ديدم جامى زرين كه با ياقوت و جواهر آراسته شده بود، در