36در هراس بودند. پس منادى پيامبر(ص) ندا سر داد: «الله اكبر»! من گفتم: «خيلى بلند تكبير گفتى». سپس ندا داد: «اشهد ان لا اله الا الله» در اين حال بر خود لرزيدم و گفتم: «اينها خبر مهمى دارند». منادى ادامه داد: «اشهد ان محمداً رَسُولُ اللهِ». گفتم: «حتماً پيامبرى مبعوث شده است». گفت: «حَي عَلىَ الصلاة» گفتم: «فريضهاى نازل شده است». پس نزد پيامبر خدا(ص) رفتم و درباره اسلام از او پرسيدم و مسلمان شدم. او به من وضو گرفتن و نماز خواندن آموخت. آنگاه نماز گزارد و من نيز به او اقتدا كردم و بقيع را غرقگاه قرار داد و مرا بر آن گمارد. 1
هيثمى نيز روايت كرده است: «در بقيع الخيل در محضر رسول خدا(ص) بوديم كه عباس به آنجا آمد...». 2از ابنسعد نقل شده است كه عبدالرحمان بن عوف، هزار شتر، سه هزار گوسفند و صد رأس اسب را در بقيع رها كرده بود تا بچرند. 3شيخ طوسى به سند خود از حذيفة بن يمان روايت كرده است:
زمانى كه جعفر بن ابىطالب از حبشه بازگشت، به محضر پيامبر خدا(ص) كه در آن زمان در خيبر حضور داشتند رسيد و مقاديرى مشك و عنبر و پارچه ابريشمى و زربافت را تقديم نمود. پيامبر(ص) فرمود: «اينك اين پارچه را به كسى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند». اصحاب گردن فراز كردند تا پارچه را ببينند. پيامبر(ص) فرمود: «على كجاست»؟ عمار بن ياسر به سرعت رفت و على(ع) را صدا زد. وقتى امام آمد، پيامبر(ص) فرمود: «على! اين پارچه را بگير». على(ع) آن را گرفت و به كنارى نهاد.